شنبه, ۲ خرداد ۱۳۸۸
شمع و گل و پروانه

butterflynightشمع و گل و پروانــــه          چون عاشــقی دیوانــه

در جستجــــویت  بودم           در هر سـرای و خــانه

شمع و گــــل و پروانه           می بیـنمـــت در رویــا

شـــادان  میــان گلهــا           با رقــص هر پروانــــه

یک سر هـزاران سـودا           یک دل هزاران شــیدا

یک مست و صد پیمانه           در گوشــــه میخــــانه

شمع و گـــل و پروانــه           یک عاشـــــــق دیوانه

بی تو چه میـخواهم من         در این مســــــافرخانه

تو در کنـــــارم هستـــی         در قلب و جانم هستی

بی تو نبــــودم هرگـــــز          یک ساعت و یک لحظه

روشن ترین مهتـــــاب و          صـــــادق ترین رویایی

هر شب بیا در خـــــوابم           زیبـــاترین پــــــــروانه

یکشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
رها

دلتنگم

چشمهایم را می بندم،

چشمهای سیاهت را می بینم،

در سیاهی مطلق که نگاهم می کنند،

شاد و خندانند،

مثل دو ستاره روشن،

در آسمان صاف یک شب بهاری،

و دستهایت را می بینم که در هوا می رقصند،

چون دو پروانه زیبا در یک روز بهاری،

و پاهای کوچکت را،

که روی چمنهای سبز و خیس و تازه،

به دنبال هم، به هرطرف می دوند، شاد و رها ،چون دو همبازی…

و خنده هایت،

چون زیباترین، دلنشین ترین و شادترین موسیقی…

رها باش، شاد و رها، ای زیباترین پروانه، ای خوشبوترین گل بهاری،

رها از تمام غصه ها و غمها، رها از تمام دلتنگیها و دردها….

چون من که رها شده ام از بند قافیه ها و وزنها …

از بند زمانها و مکانها،

فاصله من تا تو، تنها به اندازه بستن چشمهاست،

و چه زیباست ایت دیدارهایمان،

هر کجا، هر وقت و هرطور که بخواهیم …

دیگر چشمهایم را باز نخواهم کرد…

جمعه, ۲۸ فروردین ۱۳۸۸

نه، دل کندن آسان نیست،

قصه دل کندن من،

روایت همیشگی دل کندن از تو و چشمان زیبایت نبود،

قصه دل کندن من از نیمه خویشم بود،

منی که در آرزویش بودم،

در رویایش می زیستم،

به امید آمدنش نفس می کشیدم،

و هنوز از راه نرسیده ، وقت رفتن بود…

باید می رفتم،

باید می رفتم؟

نمی دانم،

اما این، یک بار دل کندن برای همیشه نبود،

مثل یک اعدامی که به بی نهایت بار اعدام محکوم شده،

و تا به حال ،هربار زنده مانده،

و حالا تنها آرزویش چه می تواند باشد؟

جز اینکه این بار زنده نماند…

ولی عجیب است،

که من هنوز امیدوارم،

امید می بردم به انسوی مرزهای ناممکن…

چهارشنبه, ۱۹ فروردین ۱۳۸۸
دوباره از نو

هنوز فکر می کنم که اشتباه نمی کنم. باید  بیشتر می ماندم و بیشتر سعی می کردم، هنوز فکر می کنم به اندازه کافی برای زندگیم تلاش نکردم. تمام داستانهای حسرت و پشیمانی زندگی من مربوط به لحظه هاییست که خود را به دست دیگری سپردم. برای فکر کردن، برای تصمیم گرفتن، برای رفتن، برای ماندن، برای یافتن معنا و مفهوم زندگی، برای قبول و پیروی فلسفه زندگی فیلسوفها…همان لحظه بود که راه را گم کردم، همان لحظه که تو گناهی را برایم نوشتی و دیگران به آن حکم تبعید دادند. دیگر صدای خودم را نمی شنیدم.

و هرلحظه که تنها شدم، تنهای تنها، مثل حالا،  اگرچه سخت بود، مثل تنها ماندن در میان قاره قطب شمال با یک قطب نما، یا آویزان شدن از لبه پرتگاه با یک شاخه یا طناب… ولی گمتراز این نشدم، پرتتر نشدم. مثل یافتن یک آبادی در ناکجاآباد، مثل پیدا کردن یک ردپا در میان بیابان بی نام و نشان.پیش می روم ولی به امید یک معجزه…

کاش با من تنهای خود می ماندم و می جنگیدم و پیروز یا شکست خورده، لذت جنگیدن با تمام وجود وتسلیم نشدن تا آخرین لحظه را می چشیدم تا لذت  لحظه لحظه دیدن سفر تو برای کشف زندگی را لحظه ای از دست ندهم…

جمعه, ۹ اسفند ۱۳۸۷
می یابمت

15714-w520می بینمت در رقص هر پروانه

می خوانمت با هر شعر و ترانه

می بوسمت با هر نسیم صبح و

می بویمت در هر گل بهاره

می شنوم آواز خنده هایت

در قصه های  شاد کودکانه

شور غزل در چشم تو

زیباتر از هر پولک ستاره

می خواهمت با هر نفس، با هر تپش

می جویم و می یابمت دوباره

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
گنبد مینا

گاه هیچ نباید گفت

گاه باید سکوت اختیار کرد و گوش سپرد…

” دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

من در این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودازده بر پا فکنم ”

حافظ

 
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم: پخش | پخش در پنجره | دانلود

دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۸۷
می سرایم تا بخوانی، تا بدانی …

1725برای  تمام مادران بی قرار این دنیا

برای  تمام آغوشهای خالی از فردا

برای  تمام پرندگانی که عزادارند

برای جوجه هایی که زدست دادند

برای طبیعتی که مرا مادری ستمگر خواند

سفری که مرا  از آغوش گرم با تو ماندن راند

به یاد  تمام روزهای دلگیر  بارانی

ناله ها و سوزهای بادهای ویرانی

برای تما قلبهای پاره پاره، پر غصه

که می تپند هنوز به عشق هزارویک قصه

می سرایم و می نویسم و امیدوارم

تا بخوانی و  بدانی که  چه اندازه دوستت دارم

به اندازه تمام آغوشهای پر مهر این دنیا

به اندازه  صدفها و دانه شنهای ساحل دریا

به اندازه تمام ستاره های آسمان کویر

که هزاران هزاره می تابند عاشقانه، بی تزویر

به اندازه قطره اشکهای ابرهای تمامی دوران

به قدر تمام گلهایی که می شکفند با نوازش باران

به اندازه تمام دانه هایی که جوانه می زنند با بهار

به اندازه تمام تپشهای  قلبهای بی قرار، در انتظار یار …

دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۸۷
شاملو

و شاملوی عزیز می گوید:

” حتی اگر زندان، پناه ایمن آشیانه ایست و گرم جای بی خیالی سینه مادر،

حتی اگر زندان، بالش گرمیست از بافه عنکبوت و تارک پیله،

رهایی را شایسته بودن است،

حتی اگر رهایی دام باشه و قرقیست،

یا معبر پر درد پیکانی از کمان،

وگرنه مساله ای نیست،

پرنده نوپرواز بر آسمان بلند سرانجام پر باز می کند… “

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۸۷
دلتنگی

وقتی که تنهایی همخانه من بود

وقتی سکوت  مرگ آواز رفتن بود

چشمان زیبایت همراه قلبم شد

قلبم ز لبخندت از زندگی پرشد

آنگه که دلتنگی غمخوار قلبم بود

شبها  که تاریکی نور چراغم بود

قلبم به یاد تو آسیمه سر می زد

نور امیدی از ویرانه سر می زد

وقتی پشیمانی هرلحظه سرمی زد

شلاق سرما یش دیوانه تر می زد،

روءیای آغوشت تنها پناهم شد

امید دیدارت، فانوس راهم شد

روزوشبم اینست،روءیای دیدارت

شاید ببینم من آن روی زیبایت

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
لعنت به بی عدالتی

از دشتهای سبز و درختان پرغرور سرزمین تو

تا دشت لوت و درختان سرافکنده در سرزمین من

از قلبهای پرامید و دستان پرمحبت مردان سرزمین تو

تا قلبهای پاره  پاره و دستان خسته مردان سرزمین من

یک کاروان   سوال، در ذهن خسته من می زند جرس

نفرین  به بردگی و جهالت، به بی عدالتی

از بیشه های پر از دارودرخت و زندگی  سرزمین تو

تا کویرهای بدون پایان  و پر از مرگ  سرزمین من

از آزادی و اصالت و مردانگی شیرزنان سرزمین تو

تا بی کسی  وحقارت و اسارت  زنان سرزمین من

دریایی از سوال هرشب به قلب بی رمقم موج می زند

نفرین به بندگی و حماقت، به بی عدالتی

از آبهای آبی و آسمان آفتابی و کوههای سفید سرزمین تو

تا برکه های خالی و آسمان سیاه  و تشنه کوههای  سرزمین من

از دستهای پر و چشمان شاد و پر از عشق کودکان سرزمین تو

تا چشمهای پر از غم و سوال و دستهای خالی بچه های سرزمین من

یک دشت لاله خون می چکد از چشمهای من

نفرین به بردگی و جهالت، لعنت به بی عدالتی